پرنده بهشت 2

یاسین و روروک

گلم از بس تو بغل ما دست و پا میزدی همه به من گفتند بگذارش تو روروک تا بچه راحت باشه . از پنج ماهگی تو روروک گذاشتیمت . چند روز اول ثابت توی روروک بودی ولی وقتی فهمیدی که میتونی حرکت کنی دائم باید دنبالت را ه می افتادیم تا خدای نکرده به جایی نخوری با سرعت تمام میری و آبجی دائم دنبالته و مواظبت که به جایی نخوری آبجی تو را خیلی دوست داره البته از واکنشهات معلومه که تو هم او را خیلی دوست داری . یاسین خندان یاسین با عینکی که آبجی به چشمش زده یاسین اخمو ...
8 اسفند 1393

اولین سفر

      پسرگلم اولین سفرت را با سفر به حرم حضرت معصومه آغاز کردیم . صبح روز پنج شنبه 10 مهر ماه من و باباعلی و آبجی و شما به سمت حرم حضرت معصومه رفتیم . خدا را شکر سفر خوبی بود من خیلی نگران بودم که شماتو راه اذیت بشی ولی آقا بودی و تونستیم به زیارتمون برسیم . بعد از زیارت حرم حضرت معصومه به مسجد مقدس جمکران رفتیم . آبجی جونی تو مسجد باهات بازی کرد و من نمازم را خوندم . شب هم در مهانسرایی که بابا گرفته بود ماندیم . خدا را شکر این سفر به ما خیلی خوش گذشت . ...
8 اسفند 1393

روز 15

عزیز مامان ما تو پانزدهمین روز تولدت شما و آبجی را به امامزاده سید بردیم . اولین امامزاده ای که آبجی را برده بودیم هم همین امامزاده بود . انشالله در پناه امامان معصوم باشید ...
8 اسفند 1393

روز 10

عسل مامان دهمین روز تولدت فرارسید و منو باباعلی تصمیم گرفتیم برات یه مهمونی بگیریم . عزیزم  صبح این روز مامانی ها و خاله اومدند خونمون و مامانی زهرا شما را حمام برد و بعد از حمام کلی بهمون خوش گذشت و باهات حرف زدیم و بازی کردیم مخصوصاً آبجی خیلی باهات بازی کرد . شبش هم مامانی ها و باباحاجی ها , خاله و دایی ها و عموها و خانواده هاشون را شام مجلس افروز دعوت کردیم  خیلی شب قشنگی بود و به هممون خیلی خوش گذشت و همه برات آرزوهای قشنگ کردند.         عسلهای مامان ان شاالله سالیان سال خوب و خوش و خرم کنار هم زندگی کنید و همیشه تکیه گاه همدیگر باشید و...
8 اسفند 1393
1